شکست مرگبار

صبا آمد ، خبر آورد
که او آوازه ای دارد
که او دلبسته می آید
به سوی تو سحر شاید
نگاهم آسمانها راه می رفت
دل شب،ماه،خواب می رفت
سحرگاهان صدایی راه می رفت
دلم با آن صدا صد خواب می رفت
صبا آمد خبرهایی
خبر امد که می آیی
دلم گوشه نشست و باز
دلم میگفت که می آیی
شبی دیگر دلم بیمار
تب سرد دل خود را
برای آمدن،شدم تیمار
نگاهی ساده من کردم
نگاهم مات ماند و
شدم خسته ز این چاه و
شدم بسته به این راه
دلم سالها راه می رفت
سحرگاهان صدایی خواب می رفت
نمیدانم دلیل این دل تنها
صبا آمد خبرها فاش می رفت
صدا آمد سحرگاهی
نگاهم مات یک جایی
نگاهم خواب بود و حال
دگر شاید نخواهد آمدن جایی
دل بشکسته بیمارم
دو چشمان سیاهش را
به یک لحظه خبر آورد
نگاهم با نگاهش لحظه ای
خبر از یک شکست مرگبار آورد
صدای خسته ام نگاهش کرد
نگاه حزن انگیزم صدایش کرد
دلم را سالها با خود آشنا می کرد
ولی انگار از من
به جز اسمم،به جز حسم،به جز آوازه ی فکرم
از هیچ خبر میکرد
گذر کردم ز عمر خود
شدم مدهوش فکر خود
نمانده بود به عشق خود
سفر کرده به راه خود
دل تنهای خود را سخت
برون کرده زجسم خود
خبر آمد زعشقی که
دلم دلبسته ی آن بود
و او از هیچ آگاه و
دلم زخمی و خوار می بود
دلم بازیچه عشقی
نهان در فکرو جان می بود
نگاهم با نگاهش لحظه ای
خبر از یک شکست
مرگبار آورد
نگاهش برگرفت وباز ، دلم خبر از سالها راه آورد
شب و تنهایی و بیدار