امتحان
بالاخره دینی تموم شد
یعنی چشام از مغزم زد بیرون، تا خوندمش
البته یه نگاه به برنامه امتحانا میندازم،بازم حالم دگرگون میشه
یعنی چشام از مغزم زد بیرون، تا خوندمش
البته یه نگاه به برنامه امتحانا میندازم،بازم حالم دگرگون میشه
حالا اینا به کنار،نشستم سر جلسه،مراقب عزیز اومده کنارم میشینه،یه نگاه عاقل اندر سفی بهش میندازم(همون سفی اندر عاقل)لبخند میزنه ،تا آخر جلسه نشست همونجا پیش خودم گفتم دلبندم میخوای درددل کنی،اینجور نشستی جلوی چش من،تو چشامم زل میزنی؟!! والله..آخر هم نذاشت،یه کلمه با خیروبرکت بهمون برسه
تنها زحمتی هم به خودشش میداد،یه لحظه بلند میشد،بعد مینشست،یعنیا..!!!![]()
حالا خدا بقیه رو به خیر بگذرونه
مخصوصا بعدی،حسابان

البته ما کاملتر مینویسیم
+ نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 11:55 توسط michelle
|
شب و تنهایی و بیدار