دلم گرفته ای دوست
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندارم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من
ز من هر آنکه او دور، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک، از او جدا، جدا، من
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی بیاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گوید به پاسخ؟ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
سیمین بهبهانی
+ نوشته شده در نهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 22:56 توسط michelle
|
شب و تنهایی و بیدار